تبليغاتX
اعتراف ناگفته


اعتراف ناگفته

آنهايي كه رنگ پريدگي پاييز را دوست ندارند . نمي فهمند كه پاييز همان بهار است كه عاشق شده است ...

 

در فصل فراق

بارون میباره

به شکل تمام حروف اسمت

اسمی که به شکل من بود

نم نم و چیکه چیکه

همچنان میباره و میتازه ...

راستی :

یادت نم کشیده توی جونم

و

قلبم نم پس نمیده اونهمه عشقت رو

و

انکار میکنه

نمناکی چشمای خیسم رو.

این بود چکیده ای از چکیدن تراوشات ذهنیم روی کیبورد نم زده ...

نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 1:5 توسط بهارتاش | |

معتادتم  ..

خیالت تخت
به تختم که ببندیم
باز هم
ترکت نمیکنم...

نوشته شده در جمعه سوم تیر 1390ساعت 23:31 توسط بهارتاش | |

 

به حجم دستانت ایمان داشتم

باز که میشدند کافر میشدم

یادت هست ...

 

نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 15:22 توسط بهارتاش | |

 

من دردناک اشک میریختم

و

او بیخیال سوت میزد ..

سری تکان داد  و در پی اش دستی

رفت .. بی کلامی برای وداعی طولانی با من

ماندم .. بی امیدی برای سلامی کوتاه از او

این بود جریان راکد بودن تا نبودنش ...

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 17:37 توسط بهارتاش | |

 

بگذارید   و    بگذرید
ببینید   و   دل مبندید
چشم بیندازید    و     دل مبازید
که دیر    یا     زود     باید    گذاشت     و   گذشت

{حضرت علی ع}

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 16:42 توسط بهارتاش | |

 

خبــردار بود و راسخ

که در قامت راستش

آزادی تنم را

اسیر کردم !
.

.

.

خبر دار بودم

که مدتهاست

خم به ابرو نمی آورد

و خبر دارد

که در میدان تنش

هر صبحگاه تا به شام

کسی ، دلي

به دورش می چرخد و میتابد ...

"   برهنگي بغضم را خبر داشت و تا به امروز از من خبر ندارد ...  "

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 10:13 توسط بهارتاش | |

 

از عشق امروزمان،

برای فرداهایی که فراموش میکنیم

عاشق بوده ایم

کنار بگذاریم.

به قدر یک مشت

به قدر یک لبخند

تا فراموش نکنیم عاشق بوده ایم

تا عاشق بمانیم

وعاشق بمیریم


"دکترشریعتی"

نوشته شده در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 23:16 توسط بهارتاش | |

 

در پس صعود موجدار دود سيگار؛

از پشت پلكهاي نيمه باز من ،

باز هم مرا هاج و واج تماشا ميكرد...

خودش بود.

شايد تصويری بي حركت از او كه زل زده به چشمانم از پشت صفحه بي جان مانيتور.

در همين احوال من ؛

 نخهايي به اندازه حروف اسمم دود شدند و خاكستر ...

 براي چشمان تو ؛

دود پشت دود ؛

سبقتي ماهرانه داشتند.

تنها دليل بودن تو،يكرنگي تو بود ...

كذايي بود ؟؟؟ دروغي بيش نبود ؟؟؟................

نگو مي ماني تا آخرش؛ نگو ....................

ديگر به من وامانده از همه كس نگو....................

زخمي كردي دلم را؛

حالا ديگر به تيغ نيشدار جداييت

عميقترش نكن ...

به خاك مادرت قسم ... مادرت مرد...!!!!!!!

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 21:5 توسط بهارتاش | |

 

هر روز عمرم از دیروز بدتره
عمری که هر نفس بی غم نمی گذره


دلگیر و خسته ام بی روح ساکتم
نبضم نمی زنه پلکم نمی پره

 
می دونم امشبم از خواب می پرم
از گریه تا سحر خوابم نمی بره


این زنده موندنه، بازنده موندنه
بی دوست زندگی، مرگ از تو بهتره

 
اون روبروم داره پرواز می کنه
می بینمش هنوز از پشت پنجره

 
هی دست تکون می دم هی داد می زنم
اون سنگدل ولی هم کوره هم کره

 
حتی اگه من از این عشق بگذرم


" قلب شکستم از حقش نمی گذره "

 
دوران گیجی و سرگیجگیت گذشت


"محکم بشین دلم
این دور آخره"

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 20:52 توسط بهارتاش | |

ستاره را به جادوی ستایش تو چیدم

ماه را به حرم نگاه تو نشانه رفتم

 و به تیر تیز خود شکار کردم

اینان

به پای تو پیشکش و به نرخ جان من تمام شدند

ارمغانهایی به رنگ ارغوان خون من ...

ولی صد افسوس که تو

ستاره .. ماه را .. نپسندیدی ... هرگز ندیدی ...

و همچنان و  باز هم آرام گفتی : " جانان من .. من شب را میخواهم ... "

نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 20:45 توسط بهارتاش | |

 

نقش های قالی  

نقشه هایی رنگین ست

برای پایبندی زیرکانه نگارم  در این خانه ...

نوشته شده در شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت 17:7 توسط بهارتاش | |

مهربانم

يك امشب را بخاطر من

آسمان را با دقت نگاه كن

چه میبینی ؟؟؟؟؟

با حسرت و آه 

صورت سیاه آسمان را

خصمانه

چنگ انداختم  

... از غم دوری تو ... 

می گویی نه !!!!

باور نداری ؟؟؟؟

جای خش ناخن مرا ببین

سفید و براق

بر پهنه سیمای آسمان افتاده است ..

ولی اي جان من

نمی دانم چرا دیگران به آن خش خشمگين

میگویند :

" مــــــــــــــــاه "

نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 2:4 توسط بهارتاش | |

 

سالهای قبلتر از سالهای پیشم

که لوزه های بادکنکیم را

به لبخند تلخ و تیز تیغ سپردم

تمام ناگفته های عفونیم

که

زاده غده های عصیان بودند را

از ته حلقوم آماسیده ام چیدم و تف کردم ...

اینسان !!!

كه ايستاده ام چشم در چشم تو

اي عزیز سالهای دور تا به امروزم

 ناگفته هایم

شکوفه های باغ اناری ست

که هر دم ...  هر ثانیه

به امید نشستن در گوش جان تو

از درونم جوانه میزنند ... مي شكفند

و باز هم زحمت من براي تو

سالهاست پی در پی - صادقانه -  همچنان

خوشه های دستانم

آویزان تن تنومند تو

و تو

بي هيچ چشمداشتي

تازه نگه میداریشان

با آفتاب گرم و مطبوع کلام و نگاهت

.. جانان من ..

پایدار باشی و سبز

که تن تو ، تن من

و

لبخند تو ، زندگانی من است ...

 

 

نوشته شده در یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 0:56 توسط بهارتاش | |

 

سقوط آزاد افکارم

ساخته با خشم

برای 

پاهای برهنه ام

پاپوشی سرد و آهنین 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 14:42 توسط بهارتاش | |

 

زنی خندان از جنوب

زنی آرام و شاد از جنوب

زنی ساده نه راه راهی از جنوب

زنی آتیشین و گرم از جنوب

زنی دلتنگ تو از جنوب

زنی بیتاب عشق تو از جنوب ...

وای ی ی ی ی ی ....

زنی پر از تلاطم بودن برای تو ... از جنوب

مرا بخواه همراهم ... همسرم ...

مرا که قدر تو را می دانم

مرا که از ... جنوبــم ...

برای تمام مهربانیهای بی منتت " سپــــــــــاس "

نوشته شده در دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 20:24 توسط بهارتاش | |

سهم من از این دنیا

باغ و گلستان و یه عالمه خنده ست

از فراوونی بودن بی منتت

بغضم از خجالت آب میشه

از خجالت اینکه

من کوچکم و تو بزرگی

تو وصلی به جون و خونم

تو بهترینی توی خونه ام ای همخونهء قدیمی ام

برای سلامتی و بودن مکررت كنارم آیه الکرسی می خوانم

و

به سر تا پات فــــــــــــــــوت ميكنم

تا ابد برايم بمان اي مهربانترين مهربانان

دوستت دارم ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 21:49 توسط بهارتاش | |

باد

براي دلهاي سرخوش

سوت زد و دستي تكان داد

به ناگاه

تو را نگريست

تويي كه شهره شهري  

همچنان آوازه خوان

نغمه عشق را از سر گرفت و  خواند 

و نرم نرمك

از كنار بوي عطر تن تو گذر كرد و رفت ...

آسمان

بر شانه های نرم زمين تکیه داد

و براي نوازش گيسوان شبرنگ تو 

خود را كوتاه كرد 

و

بر سينه ستبر زمين خم شد و تو را بوسيد ...

اي درياي مواج من

حتي خشم طوفان هايت را دوست دارم ...

بيا بيا بيا تا سپيده دمان با تو

از پشت تن سنگي كوهها بدر آيد ...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 23:53 توسط بهارتاش | |

با تو میهمان ِ بزم ستاره چینیم

با تو به خوشه نقره کوب پروین آویزانم

با تو رقصان بوسه بر صورت ماهت ميزنم

آنچنان كه خورشيد حسود وار

از پشت سرت سرك كشد و طلوع كند

....

نه گرمي،نه پرتوي آتشين و نه مهرباني مهر را

هيچكدام را اين دل نمي خواهد

تنها تو را مي خواهد براي شبهاي بي نورش

تا مهتاب خود را

بر پهنه سينه اش بگستراني

و بي پروا مست شويد و عاشق

نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 22:40 توسط بهارتاش | |

 

فاصله من تا خورشيد

نيم نگاهي بيش نيست

بر چشمانم قدمی گذار

تا سوار بر دوش مردمانش

تو را به خورشيد رسانم

 

آرزوي من !

با آمدنت به سرزمين ديدگانم

رنگ چشمانم را عوض كن …

و

نگاهم را به زندگي عوض كن …

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم فروردین 1389ساعت 13:49 توسط بهارتاش | |

امروز یه ایمیل جالب واسم اومد دوست داشتم شما عزیزان هم بخونین و لذت ببرید ...

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید .

بآنها گفت من شما را نمی شناسم ,ولی فکر می کنم گرسنه باشید .

بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم .

پرسیدند :آیا شوهر شما خانه است ؟

گفت: نه او بدنیال کاری بیرون از خانه رفته است .

گفتند :پس ما نمی توانیم وارد شویم .

وقتی شوهر به خانه برگشت , زن ماجرا را برای او تعریف کرد .

شوهرش باو گفت :برو به آنها بگو شوهرم آمده بفرمائید داخل.

زن آنها را به خانه دعوت کرد .

آنها گفتند "ما با هم داخل خانه نمی شویم .

یکی از پیرمرد ها به یکی از دوستانش اشاره کرد و گفت :اسم اون ثروت است .

و به دیگری اشاره کرد و گفت اسم اون موفقیت است

و خودم عشق هستم .

حالا وارد منزل بشوید و با آقای خانه مشورت کنین که شما کدومیک از ما ها رو دوست دارین که وارد خانه بشیم .

زن وارد خانه شد و به شوهرش جریان رو گفت .

مرد بسیار خوشحال شد و گفت ..چه ..خوب پس برو از ثروت دعوت کن که بیاد تو و زندگیمون رو غرق رفاه و ثروت کنه .

همسرش باهاش موافق نبود و گفت :چرا از موفقیت دعوت نکنیم که بیاد تو ؟؟؟

عروسشون که در گوشه ای از خونه داشت به صحبت های اونا کوش میکرد یهو پرید وسط بحث و گفت : به نظر من بهتر نیست که از عشق دعوت کنین که داخل خونه بشه ؟؟؟؟ اونوقته که خونه مون پر از محبت و عشق و صمیمت خواهد شد .

مرد به همسرش گفت : نصیحت عروسمون را گوش کنیم و محبت و عشق رو مهمون خونه مون کنیم .

زن از خونه بیرون رفت و از اون سه تا پیرمرد در خواست کرد : هر کدوم از شما که عشق هست ؟؟خواهش میکنم بیاد منزلمون و مهمون ما باشه .

عشق بلند شد و بطرف خانه حرکت کرد ..

دو نفر دیگه هم دنبالش اومدن ...

زن تعجب زده پرسید ؟ ثروت و موفقیت ؟ شما دیگه کجا میاین تو ؟ من فقط از عشق دعوت کردم که بیاد تو ..

اونا همگی با هم جواب دادند : اگه شما ثروت یا موفقیت رو دعوت میکردین ..اون دوتای دیگه از ما باید بیرون می ماندیم .

ولی وقتی که شما عشق و محبت رو به خونه تون دعوت کردین هر جا که عشق و محبت باشه ..ما هم دنبالش می رویم .هر جا عشق هست ..رفاه و ثروت موفقیت هم هست ...

" زندگی با عشق زیبا است " 
 

نوشته شده در شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 19:12 توسط بهارتاش | |

 

شعرام رو گوسفندی بازیگوش لگد مال میکنه

هی تند تند گل واژه هام رو می خوره

خوشمزه ترین خوراکش شده نشخوار غزلام

اي واي باز هم  ...

نجویده قورت می ده و شکمش یه عالمه باد کرده

اوه ه ه ه

بلاخره ميدونم گوسفند دووم نمياره و ...

الهی شکر  !

نمی تونه یه خروار کلمه نامفهوم رو

هضم کنه و...

مي تركــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ...

نوشته شده در یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 20:50 توسط بهارتاش | |

دو رنگ

هفت رنگ

وای ...

چقدر آدمای رنگین کمونی دور و برم پرسه میزنه !!!

گیج شدم ...

نمی دونم آسمونی بودنشون رو باور کنم

یا هفت رنگ بودن ذات ِ رنگین کمونشون رو ؟؟؟!!!!!!

نوشته شده در پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 19:24 توسط بهارتاش | |

 

گاهي شرايط ايجاب ميكند كه بخندي

و

گاهي خنده ايجاب ميكند كه بگذري

و

گاهي گذشت ايجاب ميكند كه نخندي

و من در اين ميان مانده ام

كه بلاخره بخندم يا نخندم

مرا ديوانه كرده اينهمه شرايط ِ ناگهاني !!!!

نوشته شده در یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 21:48 توسط بهارتاش | |

 

آروم و موقر مثل لاک پشت

شيطون و بازيگوش مثل خرگوش

خشمگين و ‍ژيان مثل شير

تيز و چابك مثل آهو

نجيب و رام مثل اسب

بلند پرواز و دقيق مثل عقاب

....

در ترديدم كه :

آيا من انسانم  يا حيوان ؟؟؟

 

 

نوشته شده در یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 21:42 توسط بهارتاش | |

 

در کوچه چراغان چشمانت

باز هم چون همیشــــــــــه

از شدت عاشقــــــــــــــی

راه خود را گـــم میکنــــم ...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 22:30 توسط بهارتاش | |

 

راستی چرا آسمون آبیه ؟

دریا آبیه ؟

دلت ... اون هم آبیه ؟

چــــــــــــــــــــــــرا ؟؟؟

آره ... فهمیدم

آخه جون دلم هر چی بیکرانــــــــه آبیــــه !!! ...

نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 18:57 توسط بهارتاش | |

 

تو مثل :

شکلات ِ تلخي

كه هر قدر تلخ باشه باز هم شيرينه و دوست داشتني

و من مثل :

قهوهء شيرينم

كه هر قدر شيرين باشه باز هم تلخه و چندش آور

عزيزم

راز خوشبختي من و تو در همينه

كه هر دو متفاوتيم و در عين حال مكمل هميم

تو سراپا خوبي هستي و من سراپا بديم...

چه خوب عيوب من رو مي پوشوني

و چه قانع و شاد

لذت مي بريم از اين همه  تفاهم  ِ‌ تفاوتها ...

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 15:18 توسط بهارتاش | |

 

خاک ها می رویند از نمناکی چشمان ِ سیاهم

روزها هر دم پهن و پهن تر ميشوند از انتظار چشمان ِ ابريم

پرنده ها زير بارون مي روند از داغ چشمان ِ خيسم

دير هنگاميست كه از

جنون خاك و روز و پرنده

به داشتنت

به بودنت

به حس كردن دوباره ات

رسيده ام ...

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 21:23 توسط بهارتاش | |

 

چنگ نشاط آور خویش را

تکیه می دهم

به روی چنگ مضطرب دستانم

تا شاید

پرتلاطم

پر زآسیمه

بنوازد چنگی از خوشبختی

با نوائی از حروف جنون آور

با آوائی از نقطه های تیر خورده مستی

زیر و بم می زنم

تا زیر و رو شود مطرب فرتوت دلم

تا بداند که در بهشت لحن تو

شنیده ام آوازهایی

از حنجره طلایی پریان

پریانی خندان

که در ستاره چشمانت نطفه بسته بودند

       آری

 نوای خوش بینواییم :

لحن شگفت انگیز تو

اینگونه سرانگشتان سست مرا

به تارهای چنگ میفشرد

                    و

                    صدایی ابریشمی

                             از درون فلزهای سخت

                                                       بر می آید

اینان همه اعجاز لهجه مهربان توست...

دوستت دارم

ای طنین ترانه تبسمم...

این آپ مربوط به سال پیش ِ که دلم هواش رو کرد و ...

نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 21:14 توسط بهارتاش | |

 

نور قهر می کند

ماه دگر نمی تابد

شمع پلکهایش را به روی چشمانش می کشد

و

شراب نیز

چون دگران

از دیدن رخ نقره ای

 ماهتابی

 زيباي تو

مستی از سرش می پرد

و

زرد می شـود

می میـــــــــــــرد...

و

در این ضیافت

همه امشب

مســــخ و محوتـــــــــو شـــده انـــد !

نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 20:58 توسط بهارتاش | |

Design By : Night Melody